منوچهر خان حكيم

120

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

جمشيدى قرار داشت و گردن‌كشان بر يمين و يسار او بر فراز صندلىهاى مرصّع قرار گرفته بودند كه شاه جهانگير روى به سبكتكين كرد و گفت : چون خاطر خطير از الگهء تركستان جمع نموديم ، اكنون اراده چنان است كه متوجه ختا شويم . سبكتكين گفت : شهريارا ! ترك اين عزيمت نماييد كه ختا نه آن‌چنان ملكى است كه گرفتن آن ميسّر باشد ؛ چرا كه هفت در بند دارد و از آن جمله ( 74 ) يك دربند زمهرير است و آدميزاد را از گذشتن آن موضع بيم است . چاه عزازيل در ختا مىباشد و اولاد جان ابن جان در آن چاه مىباشند . غار افراسياب در آن سرزمين مىباشد و مانند شمّامه و دمّامه در آن غارند كه چارصد شهزاده در خدمت ايشان درس علم سحر مىخوانند . شهر ختا هفت صد « 1 » دروازه دارد كه در هر دروازه هفصد محله است و از هر محله هفصد جوان تمام يراق بيرون مىآيند . ختائيان مردم عالم را بنده‌زادهء خود حساب مىكنند . اسكندر گفت : پس اوّل نامه‌اى به نزد والى ختا ، صلصال خان مىنويسم تا ببينم كه از او چه جواب صادر مىشود . پس اشاره كرد تا ارسطو نامه‌اى به قلم درآورد كه مضمون آن در وقت خود معلوم خواهد شد . چون نامه تمام شد از دست ارسطو گرفته ، سر و بن نامه را مهر كرده در ميان دو انگشت خود گرفت و گفت : دلاورى مىخواهم كه اين نامه را گرفته به ختا رود و به دست صلصال خان ختايى داده ، جواب او را بگيرد ؛ كه در ميان هزار و چارصد سالار نامدار ، محمد شيرزاد قد علم كرده در برابر اسكندر سر فرود آورد و گفت : اگر امر عالى بوده باشد ، بنده به اين خدمت مىروم . اسكندر محمد شيرزاد را دعا گفت و فرمود كه : اى فرزند ! چند هزار كس با خود مىبرى ؟ محمد گفت : شهريارا ! بندگان همايون ، كمترين را به جنگ نمىفرستد كه مرا با خود لشكر بايد برد ؛ چون به رسالت مىروم صد نفر جوان كافى است كه با من باشند . اسكندر گفت : چون سبكتكين تعريف بسيار از جاه و جلال صلصال خان مىكند ، مدّعاى من آن است كه تو را به آراستگى تمام روانه نمايم كه صلصال خان و ختائيان از من حساب ببرند . پس فرمان داد در ميان آن لشكر گران هفت هزار جوان خوش محاورهء مرصّع‌پوش انتخاب نموده ، در خدمت محمد بازداشت و

--> ( 1 ) . اصل : هفصد .